تبليغاتX
پدر شعر سپید

پدر شعر سپید
احمد شاملو 

یه‌ شبِ مهتاب‌          ماه‌ میاد تو خواب‌

منو می‌بره‌              کوچه‌ به‌ کوچه‌

باغِ انگوری‌             باغِ آلوچه‌

دره‌ به‌ دره‌              صحرا به‌ صحرا

اون‌ جا که‌ شبا         پشتِ بیشه‌ها

یهِ پری‌ میاد             ترسون‌ و لرزون‌

پاشو میذاره‌            تو آبِ چشمه‌

شونه‌ می‌کنه         
مویِ پریشون‌
 
یهِ شبِ مهتاب‌          ماه‌ میاد تو خواب‌

منو می‌بره               تهِ اون‌ دره‌

اون‌ جا که‌ شبا          یکه‌ و تنها

تک‌ درختِ بید           شاد و پُرامید

می‌کنه‌ به‌ ناز           دَستشو دراز

که‌ یه‌ ستاره‌             بچکه‌ مثِ

یه‌ چیکه‌ بارون‌       به‌ جایِ میوه‌ش‌

نوکِ یه‌ شاخه‌ش‌       بشه‌ آویزون‌...


یه‌ شبِ مهتاب‌         ماه‌ میاد تو خواب‌

منو می‌بره‌             از تویِ زندون‌

مثِ شب‌پره‌           با خودش‌ بیرون‌،

می‌بره‌ اون‌ جا         که‌ شبِ سیا

تا دمِ سحر             شهیدایِ شهر

با فانوسِ خون‌         جار می‌کشن‌

تو خیابونا                 سرِ میدونا:

«- عمو یادگار!          مردِ کینه‌دار!

مستی‌ یا هشیار       خوابی‌ یا بیدار؟»


مستیم‌ و هشیار          شهیدایِ شهر!

خوابیم‌ و بیدار            شهیدایِ شهر!

آخرش‌ یه‌ شب‌           ماه‌ میاد بیرون‌،

از سرِ اون‌ کوه‌         بالایِ دره‌

رویِ این‌ میدون      رد می‌شه‌ خندون‌

یه‌ شب‌ ماه‌ میاد      یه‌ شب‌ ماه‌ میاد ....

احمد شاملو- منبع : http://sheer-va-adab.blogfa.com

با خودم گفتم حالا كه شعر رو گذاشتم ترانه اي كه فرهاد عزيز  به همين نام و مضمون خونده رو هم براي دانلود بزارم اميدوارم دانلود كنيد و لذت ببريد:

http://www.mediafire.com/?25d0e99vc8wle1b



[ دهم بهمن 1390 ] [ ] [ شهاب ]
 اين دفعه به جاي يكي از اشعار استاد عزيزم يكي از زيبا ترين دكلمه هاي استاد رو براي شما دوستان ميذارم چيز زيادي از شاعر اصلي شعر نميدونم فقط مي دونم يه شعر خارجي هست كه شاملو ترجمه كرده و در كاست دكلمه هاي شاملو با نام چيدن سپيده دم عرضه شده....دانلود كنيد و از اين شعر كه با صداي خود احمد شاملو هست لذت ببريد....راستي صداي استاد به صورت كليپي هست كه كليپش رو از ي و ت و ي و ب گرفتم... خلاصه اميدوارم كه لذت ببريد: اين لينك دانلود هست نميشه روش كليك كرد. لينك رو در محل آدرس جستجو گر كپي كنيد و مستقيم وارد مديا فاير ميشه و بعدش دانلود كنيد.

http://www.mediafire.com/?bs1jrxrrqycy4pe


[ سی ام دی 1390 ] [ ] [ شهاب ]

بالابلند!

بر جلو خان منظرم

چون گردش اطلسی ابر

 قدم بردار .

از هجوم پرنده بی پناهی

چون به خانه

باز آيم

پيش از آنکه در بگشايم

بر تخت گاه ايوان

جلوه ايی کن

با رخساری که باران و زمزمه است .

چنان که مجالی اندکک را درخور است ٬

که تبر دار واقعه را

ديگر

دست خسته

به فرمان

نيست .

[ هفدهم آبان 1390 ] [ ] [ شهاب ]

ــ تو کجایی؟
در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان
تو کجایی؟

ــ من در دورترین جای جهان ایستاده‌ام:
کنارِ تو.

ــ تو کجایی؟
در گستره‌ی ناپاکِ این جهان
تو کجایی؟

ــ من در پاک‌ترین مُقامِ جهان ایستاده‌ام:
بر سبزه‌شورِ این رودِ بزرگ که می‌سُراید
برای تو.

دیِ ۱۳۵۷
لندن

[ دوم شهریور 1390 ] [ ] [ شهاب ]

آنکه می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در نگاه من.

عشق را ای کاش زبان سخن بود

آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید

ای کاش عشق را زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره گریان
در تمنای من.

عشق را ای کاش زبان سخن بود

[ هجدهم خرداد 1390 ] [ ] [ شهاب ]
بار اول
نمی‌شناختمت.
بار دوم شناختمت.

بم بگو
اگه هوام همینو بت می‌گه.

یه صبح تند
غم برم داشت
میل خنده
منو قاپید

من نمی‌شناختمت
اما تو منو می‌شناختی
آره من می‌شناختمت
تو منو نمی‌شناختی

حالا میون ما
قاصله‌ی یه ماه کش اومده
هیچ حسی
مثه پرده‌ی روزای خاکستری.

بار اول
نمی‌شناختمت.
بار دوم شناختمت.

فدريکو گارسيا لورکا (ترجمه ازاحمد شاملو)

[ سیزدهم شهریور 1389 ] [ ] [ شهاب ]
اینک موج سنگین گذرزمان است که در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چون جوبار آهن در من می گذرد
اینک موج سنگین زمان است که چو نان دریائی از پولاد و سنگ در من می گذرد

***

در گذر گاه نسیم سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذرگاه باران سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام
در گذر گاه سایه سرودی دیگرگونه آغاز کرده ام

نیلوفر و باران در تو بود
خنجر و فریادی در من
فواره و رؤیا در تو بود
تالاب و سیاهی در من

در گذرگاهت سرودی دگر گونه آغاز کردم

***

من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم
پر طبل تر زمرگ

سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم

پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم

[ بیست و هشتم فروردین 1389 ] [ ] [ شهاب ]

 

در فراسوي ِ مرزهاي ِ تن‌ات تو را دوست مي‌دارم.
 

آينه‌ها و شب‌پره‌هاي ِ مشتاق را به من بده
روشني و شراب را
آسمان ِ بلند و کمان ِ گشاده‌ي ِ پُل
پرنده‌ها و قوس و قزح را به من بده
و راه ِ آخرين را
در پرده‌ئي که مي‌زني مکرر کن.
 


 

در فراسوي ِ مرزهاي ِ تن‌ام
تو را دوست مي‌دارم.
 

در آن دوردست ِ بعيد
که رسالت ِ اندام‌ها پايان مي‌پذيرد
 

و شعله و شور ِ تپش‌ها و خواهش‌ها
 

 

 

به‌تمامي
 

فرومي‌نشيند
و هر معنا قالب ِ لفظ را وامي‌گذارد
 

چنان‌چون روحي
 

 

 

که جسد را در پايان ِ سفر،
 

تا به هجوم ِ کرکس‌هاي ِ پايان‌اش وانهد...
 


 

در فراسوهاي ِ عشق
تو را دوست مي‌دارم،
در فراسوهاي ِ پرده و رنگ.
 

در فراسوهاي ِ پيکرهاي ِمان
با من وعده‌ي ِ ديداري بده.
                                                            . به کسی که دوستش می دارم و دوستم نمي دارد.

 

[ ششم آذر 1388 ] [ ] [ شهاب ]
پسر ِ خوب‌ام، ماهان
 
 
  پاشو
 
برو آن کوچه‌ی پاييني،
خانه‌ای هست که سکّو دارد
پيرمردی لاغر مي‌بيني
روي سکّوی دَم ِ خانه نشسته‌ست
با قبای قدک ِ گُل‌ناری;
 
غصه‌ی عالم بر شانه‌ی مفلوک‌اش
 
 
  پنداری.
 

 

شايد از چشمان ِ ترکمني‌ش
زودتر بشناسي‌ش.
 
مي‌روی پيش و
 
 
  بلند
 
(گوش‌هايش آخر
 
تازه‌گي قدری سنگين شده)
 
 
  مي‌گويي: «قورقومّي!»
 
سر تکان خواهد داد
با تاءثر به تو لبخندی خواهد زد
و تو را خواهد بوسيد،
و تو آن وقت به او خواهي گفت
نوه‌ی کوچک ِ من هستي و اسم‌ات ماهان
و برايش از من پيغامي داری.
(خود ِ او اسم‌اش مختوم‌قلي‌ست
سعي کن يادت باشد.)
 
بعد، از قول ِ من
 
 
  اين‌ها را
 
يک‌به‌يک خدمت ِ او خواهي گفت:
ــ آه، مختوم‌قلي
اين چه رويای شگفتي‌ست که در بي‌خوابي مي‌گذرد
بر دو چشم ِ نگران ِ من؟
اين چه پيغام ِ پُراز رَمز ِ پُراز رازی‌ست
که کشد عربده بي‌گفتار
اين‌چنين از تَک ِ کابوس ِ شبان ِ من؟
خواب ِ سنگين ِ پريشاني‌ست
ليک اشارت به مجازش نيست
به گمان ِ من.
 

 

خواب مي‌بينم
 
چند تن مَرديم
 
 
  در ظلمت ِ قيرين ِ شبان‌گاهي
 
که به گورستاني بي‌تاريخ
پِي ِ چيزی مي‌گرديم.
شب ِ پُررازی‌ست:
ظلماتي راکد
در فراسوی مکان،
 
و مکان
 
 
  پنداری
 
مقبره‌ی پوده‌ی بي‌آغازی‌ست
در سرانجام ِ زمان.
 

 

ديرگاهي‌ست زمين مُرده‌ست
و به قنديل ِ کبود
روشنان ِ فلکي
در فساد ِ ظلمات افسرده‌ست.
 
ما وليکن
 
 
  گويي مي‌دانيم
 
که به دنبال ِ چه‌ايم،
ليک اگر چند بدان
نمي‌انديشم
در عمل گويي مرداني هستيم
کز اراده‌ی خود پيش‌ايم.
 
راستي را
 
 
  هر چند
 
شعله‌ی سردی آن‌سان که بر آن بتوان انگشت نهاد
سبب ِ غلغله‌ی جوشش ِ ما نيست،
هيچ انگيزه‌ی بيرون و درون نيز
مانع ِ کوشش ِ ما نيست:
 

 

بيل و کج‌بيل و کلنگ
بي‌امان در کار است
تا ز رازی که به کشف‌اش مي‌کوشيم
پرده بردارد.
(آه، مختوم‌قلي
بارها ديده‌ام اين رويا را
با سری خالي
با نگاهي عُريان.)
 

 


 

 

ناگهان
 
مدخل ِ سردابي
 
 
  آنک!
 
(همه‌گي
مات و حيرت‌زده در يک‌ديگر مي‌نگريم.
 

 

نه، غلط بودم آن‌گاه که گفتم مي‌دانستيم
که به دنبال ِ چه‌ايم!)
 

 

مشعلي بر مي‌افروزم
مي‌خزم در سرداب
و بدان منظر ِ خوف
چشم برمي‌دوزم:
 

 

خفته بر چربي و پوسيده‌گي‌ تيره‌مغاک
پدران‌ام را مي‌بينم يک‌يک
مُرده و خاک‌شده،
استخوان‌ها همه‌گي از پي و گوشت
رُفته و پاک‌شده.
 
چشم‌هاشان را مي‌بينم تنها
 
 
  که هنوز
 
زنده است و نگران مي‌گردد
در ته ِ کاسه‌ی خشکيده‌ی خويش.
من به زانو در مي‌آيم
و سرافکنده به‌زاری مي‌گويم:
 

 

«پدران، ای پدران!
نگراني‌تان از چيست؟
ما خطاهامان را معترف‌ايم.
به مکافات ِ خطاهاست که اکنون اين‌سان سرگردانيم
در زمان‌هايي مجهول
به دياری همه هول
به فضايي همه بيم
وزن ِ زنجير کمرهامان را مي‌شکند
زخم‌های تن ِمان خون مي‌بارد
و چنان باری از خفّت‌مان بر دوش است
که نه اشکي بر چشم توانيم آورد از شرم
و نه آهي بر لب از بيم...
 

 

نگراني‌تان از چيست؟
ما خطاهامان را معترف‌ايم
و به جبران ِ خطاهامان مي‌کوشيم.»
 
پدران
 
 
  اما
 
 
  در پاسخ
 
با نگاهي از نفرت
سوی من مي‌نگرند
ــ با نگاهي که به آهي مي‌ماند ــ
 
و به آرامي
 
 
  در کاسه‌ی سر
 
چشم‌هاشان را
 
 
  مي‌بينم
 
 
  (انگورک ِ چندی از قير)
 
که به حسرت مي‌جوشد
مي‌کشد راه و فرومي‌چکد آهسته به خاک
و به حسرت مي‌ماسد ــ
 

 

و تمام!
 

 


 

 

همه رويايم اين است.
 

 

شايد اين رويا اخطاری باشد.
شايد اين رويا مي‌گويد کفاره‌ی ناداني ما چندان سنگين است
که به جبران‌اش ديری بايد
هر زمان منتظر ِ فاجعه‌يي ديگر باشيم.
من نمي‌دانم تعبيرش چيست
يا اشارت به چه دارد، اما
 
همه‌ی زنده‌گي من شده اين وحشت
 
 
  اين کابوس
 
 
  اين تکرار.
 

 

با خودم مي‌گويم:
 

 

«قصه‌ی بي‌سروته!
من نبايد در فکرش باشم.
علت‌اش معلوم است:
بس‌که لاينقطع از مُرده و از قاری
بس‌که لاينقطع از گور و کفن، مرگ و عزاداری
 
  شايد
 
صبح تا شام سخن مي‌گويند...
 
 

 

نه،
با کمي کوشش
 
از خاطره پاک‌اش خواهم کرد!»
 

 

اما
 
لحظه‌يي ديگر
 
 
  اين رويا
 
 
  باز ازنو!
 
لحظه‌يي ديگر و
 
 
  پيمودن ِ اين راه ِ دراز
 
 
  از نو!
 

 


 
راستي را
 
 
  مختوم
 
من به تقدير و به پيشاني و اين‌گونه اباطيل
 
 
  ندارم باور.
 
اگر از من شنوايي داری
 
 
  مي‌گويم
 
هر کسي قطره‌ی خُردی‌ست در اين رود ِ عظيم
که به تنهايي بي‌معني و بي‌خاصيت است،
 
و فشار ِ آب است
 
 
  آن ناچاری
 
که جهت‌بخش ِ حقيقي‌ست.
 
ابلهان
 
 
  بگذار
 
 
  اسم‌اش را
 
 
  تقدير کنند.
 

 


 

 

حرف ِ من اين است:
قطره‌ها بايد آگاه شوند
 
که به هم‌کوشي
 
 
  بي‌شک
 
مي‌توان بر جهت ِ تقديری فايق شد.
 

 

بي‌گمان ناآگاهي‌ست
آنچه آسان‌جو را وامي‌دارد
که سراشيبي را
نام بگذارد تقدير
 
و مقدّر را
 
 
  چيزی پندارد
 
که نمي‌يابد تغيير.
 

 

رود ِ سردرشيب اين را مفت ِ خود مي‌شمرد;
رود ِ سردرشيب
به همين ناآگاهي زنده‌ست،
و به نيروی همين باور ِ تقديری
زنده و تازَنده‌ست.
 

 

اين‌چنين است که ما هم ــ من و تو ــ
سرنوشتي اين‌سان مي‌يابيم:
 
تو
 
 
  غمين و ماءيوس
 
مي‌نشيني ساعت‌ها
 
سر سکّو
 
 
  جلو ِ خانه‌ی تاريک‌ات
 
غرق ِ انديشه‌ی بي‌حاصلي اين همه سال
که چه بيهوده گذشت;
 
و من
 
 
  اين گوشه
 
 
  در اين فکر ِ عبث
 
که بيابم جايي هم‌نفسي:
غم‌گُساری که غمي بگذارم با او
باری از دل بردارم با او.
 
و در اين ساعت
 
 
  رود
 
سرخوش از باور ِ تقديری‌ آسان‌جويان
همچنان در تک و در تاز است;
 
که چنين باور
 
 
  تا هست
 
عمر ِ آن بهره‌کش ِ قحبه دراز است.
 

 


 
آه، مختوم‌قلي
 
 
  من گه‌گاه
 
سردستي
 
 
  به لغت‌نامه
 
 
  نگاهي مي‌اندازم:
 

 

چه معادل‌ها دارد پيروزی! (محشر!)
چه معادل‌ها دارد شادی!
چه معادل‌ها انسان!
چه معادل‌ها آزادی!
 

 

مترادف‌هاشان
چه طنين ِ پُروپيماني دارد!
 
وای، مختوم‌قلي
 
 
  شعر سرودن با آن‌ها
 
چه شکوه و هيجاني دارد!
 

 

نه!
 
من نمي‌خواهم باشم
 
 
  تنها
 
نوحه‌خواني گريان. ــ
 
 
  مي‌بيني؟
 
کار ِ من اين شده است
که بيايم به اتاقم هر شام
و به خاموشي خورشيدی ديگر
کلماتي ديگر گريه کنم.
 
گاه با خود مي‌گويم:
 
 
  «سهم ِ ما
 
 
  پنداری
 
 
  شادی نيست.
 
لوح ِ پيشاني ما مُهر ِ که را خورده؟ خدا يا شيطان؟»
 
باز مي‌گويم:
 
«هرچند
دائماً مرثيه‌يی هست که بنويسي
يا غريو ِ دردی
که دل‌ات را بچلاند در مشت‌اش،
و به هر حالي
 
هست
 
دائماً اشک ِ غمي گُرده‌شکن در چشم
که سراپای جهان را لرزان بنگری از پُشت‌اش ــ
 

 

هرچند
نابه‌کاراني هستند آن‌سو
(چيره‌دستاني در حرفه‌ی «کَت‌بسته به مَقتَل بردن»)
و دليراني دريادل اين سو
(چربدستاني در صنعت ِ «زيبا مردن») ــ
 
همه‌جا هست اگر چند
 
 
  (به خود مي‌گويم باز)
 
پُل ِ متروکي بر بستر ِ خُشک‌آبي
در يکي جاده‌ی کم آمدوشد
که پسين‌منزل و پايان ِ ره ِ مردم ِ دريادل باشد،
باز
زير ِ پُل
 
دريا
 
 
  از جوش نمي‌ماند
 
زير ِ پُل
 
 
  دريا
 
 
  پُرصلابت‌تر مي‌خواند.»
 

 
روزگاری
 
 
  با خود
 
دردمندانه مي‌انديشيدم
که پيام از توفان‌ها نرسيد
و نسيمي که فرازآمد از گردنه‌های صعب
بر جسدهايي بيهوده وزيد ــ
 
به جسدهايي
 
 
  آونگ
 
بر اميدی موهوم‌ـ
 
ليک اکنون ديگر
 
 
  مختوم
 
من هراس‌ام نيست
اگر اين رويا در خواب ِ پريشان ِ شبي مي‌گذرد
يا به هذيان ِ تبي
يا به چشمي بيدار
يا به جاني مغموم...
 

 

نه
من هراس‌ام نيست:
 

 

ز نگاه و ز سخن عاری
 
شب‌نهاداني از قعر ِ قرون آمده‌اند
 
 
  آری
 
که دل ِ پُرتپش ِ نورانديشان را
وصله‌ی چکمه‌ی خود مي‌خواهند،
 
و چو بر خاک در افکندندت
 
 
  باور دارند
 
که سعادت با ايشان به جهان آمده است.
 

 

باشد! باشد!
من هراس‌ام نيست،
چون سرانجام ِ پُراز نکبت ِ هر تيره‌رواني را
که جنايت را چون مذهب ِ حق موعظه فرمايد مي‌دانم چيست
خوب مي‌دانم چيست.
 

 

۲۰ تير ِ ۱۳۶۰
[ سوم مرداد 1388 ] [ ] [ شهاب ]
کژمژ و بي‌انتها
به طول ِ زمان‌های پيش و پس
ستون ِ استخوان‌ها
چشم‌خانه‌ها تهي
دنده‌ها عريان
دهان
 
  يکي برنامده فرياد
فرو ريخته دندان‌ها همه،
سوت ِ خارج‌خوان ِ ترانه‌ی روزگاران ِ از يادرفته
در وزش ِ باد ِ کهن
 
  فرونستاده هنوز
 
  از کي ِ باستان.

باد ِ اعصار ِ کهن در جمجمه‌های روفته
بر ستون ِ بي‌انتهای آهکين
فروشده در ماسه‌های انتظاری بدوی.

دفترهای سپيد ِ بي‌گناهي
به تشتي چوبين
بر سر
معطل مانده بر دروازه‌ی عبور:
نخ ِ پَرکي چرکين
بر سوراخ ِ جوالدوزی.

اما خيال‌ات را هنوز
فراگرد ِ بسترم حضوری به کمال بود
از آن پيش‌تر که خواب‌ام به ژرفاهای ژرف اندرکشد.

گفتم اينک ترجمان ِ حيات
تا قيلوله را بي‌بايست نپنداری.

آن‌گاه دانستم
که مرگ
 
  پايان نيست.

۱۳۷۸
[ بیست و هشتم اسفند 1387 ] [ ] [ شهاب ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

آثارِ من خود اتوبيوگرافیِ کاملی‌ست. من به اين حقيقت معتقدم که شعر، برداشت‌هايی از زنده‌گی نيست، بلکه يک‌سره خودِ زنده‌گی‌ست.